تبلیغات
چرتکه داری کنیم همه جا

وجود



یا عَلىُّ اَلعَقلَ مَا اكتُسِبَت بِهِ الجَنَّةُ وَطُلِبَ بِهِ رِضَى الرَّحمنِ؛

یا على عقل چیزى است كه با آن بهشت و خشنودى خداوند رحمان بدست مى‌آید.[1]

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: بله. استاد پرسید: هر چیزی را؟پاسخ دانشجو این بود: بله هر چیزی را.

استاد گفت: در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد.

برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است. ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟


[1]. كنزالعمال، ج13، ص151، ح36472

استاد پاسخ داد: البته.

 دانشجو پرسید: آیا سرما وجود دارد؟

 استاد پاسخ داد: البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟

 دانشجو پاسخ داد: البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی می‌توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می‌دهد. بدون گرما، اشیاء بی‌حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته‌ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.

 دانشجو ادامه داد: و تاریکی؟

 استاد پاسخ داد: تاریکی وجود دارد.

 دانشجو گفت: شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می‌توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی‌توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگ‌های مختلف را نشان می‌دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می‌تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده‌ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.

و سرانجام دانشجو پرسید: و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟

خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود.

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود.


ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 4 بهمن 1390 || دیدگاه ()

دکتر حسابی

یکی از دانشجویان دکتر حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .  دکتر جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند

ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 4 بهمن 1390 || دیدگاه ()

ایرانی

در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش درمی‌رود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش می‌برد، دختر اجازه نمی‌دهد کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمی‌گذارد کسی دست به باسنش بزند.

به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوان‌تر میشود.

تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...

پدر دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟

پدر دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن منطقه را به قیمت گرانی می‌خرد و گاو را به خانه حکیم می‌برد, حکیم به پدر دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.

پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...


از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.

حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.

دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..

خلاصه پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای نمی‌بینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار میکنند.

حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.

همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..

گاو با حرص و ولع شروع می‌کند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..

شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..

حکیم کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب می‌نوشد, حالا شکم گاو به حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..

جمعیت فریاد شادی سر می‌دهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.

حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.

یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.


این، افسانه یا داستان نیست,

آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...


ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 4 بهمن 1390 || دیدگاه ()

شکایتی جالب از جنرال موتورز !!!


بخش پونتیاک شرکت خودروسازی جنرال موتورز شکایتی را از یک مشتری با این مضمون دریافت کرد:» این دومین باری است که برایتان می نویسم و برای این که بار قبل پاسخی نداده اید، گلایه ای ندارم، چرا که موضوع از نظر من نیز احمقانه است!

به هر حال، موضوع این است که طبق یک رسم قدیمی، خانواده ما عادت دارد هر شب پس از شام به عنوان دسر، بستنی بخورد. سالهاست که ما پس از شام رأی گیری می کنیم و براساس اکثریت آرا نوع بستنی، انتخاب و خریداری می شود. این را هم باید بگویم که من به تازگی یک خودروی شورولت پونتیاک جدید خریده ام و با خرید این خودرو، رفت و آمدم به فروشگاه برای تهیه بستنی دچار مشکل شده است.
 لطفاً دقت بفرمایید! هر دفعه که برای خرید بستنی وانیلی...

به مغازه می روم و به خودرو باز می گردم، ماشین روشن نمی شود. اما هر بستنی دیگری که بخرم، چنین مشکلی نخواهم داشت. خواهش می کنم درک کنید که این مسأله برای من بسیار جدی و دردسر آفرین است و من هرگز قصد شوخی با شما را ندارم. می خواهم بپرسم چطور می شود پونتیاک من وقتی بستنی وانیلی می خرم، روشن نمی شود، اما هر بستنی دیگری می خرم، راحت استارت می خورد؟
مدیر شرکت به نامه عجیب دریافتی با شک و تردید برخورد کرد، اما از روی وظیفه و تعهد، یک مهندس را مأمور بررسی مسأله کرد. مهندس خبره شرکت، شب هنگام پس از شام با مشتری قرار گذاشت، آن دو به اتفاق به بستنی فروشی رفتند، آن شب نوبت بستنی وانیلی بود. پس از خرید بستنی، همانطور که در نامه شرح داده شد، ماشین روشن نشد! مهندس جوان و کنجکاو،۳ شب پیاپی دیگر نیز با صاحب خودرو به فروشگاه رفت. شبی نوبت بستنی شکلاتی بود، ماشین روشن شد. شب بعد بستنی توت فرنگی، و خودرو براحتی استارت خورد. اما شب سوم دوباره نوبت بستنی وانیلی شد، باز ماشین روشن نشد!
 نماینده شرکت به جای این که به فکر یافتن دلیل حساسیت داشتن خودرو به بستنی وانیلی باشد، تلاش کرد با موضوع منطقی و متفکرانه برخورد کند. او مشاهدات فنی خود را از لحظه ترک منزل مشتری تا خریدن بستنی و بازگشت به ماشین و استارت زدن برای انواع بستنی ثبت کرد. این مشاهده و ثبت اتفاق ها و مدت زمان آنها، نکته جالبی را به او نشان داد: بستنی وانیلی پرطرفدار و پر فروش است و نزدیک در مغازه در قفسه ها چیده می شود، اما دیگر بستنی ها داخل مغازه و دورتر از در قرار می گیرند، پس مدت زمان خروج از خودرو تا خرید بستنی و برگشتن و استارت زدن برای بستنی وانیلی کمتر از دیگر بستنی هاست. این مدت زمان مهندس را به تحلیل علمی موضوع راهنمایی کرد و او دریافت پدیده ای به نام قفل بخار(Lock Vapor) باعث بروز این مشکل می شود. روشن شدن خیلی زود خودرو پس از خاموش شدن، به دلیل تراکم بخار در موتور و پیستون ها مسأله اصلی شرکت پونتیاک و مشتری بود.

ارسال شده در تاریخ: پنجشنبه 19 آبان 1390 || دیدگاه ()

حکایت در هر كار خیرى وجود دارد

در روزگاران قدیم پادشاهى بود كه وزیر مدبّرى داشت آن وزیر نسبت به پادشاه بسیار وفادار و سرسپرده بود به طورى كه پادشاه هرگز از خدمات و توصیه و راهنمایى ‏اش بى‏ نیاز نبود و در هیچ راهى بدون همراهى وزیرش قدم نمى‏ گذاشت روزى در حالى كه سلطان میوه ‏اى را به دو قسمت تقسیم مى‏ نمود تصادفا انگشتش را برید همان‏ طور كه دست سلطان را مداوا مى ‏نمودند او از وزیرش سؤال كرد كه چگونه این اتفاق براى او افتاد و اضافه كرد كه : من بسیار مراقب بودم اما به نظر مى‏ رسد كه چاقو به طور خود به خود در دستم لغزید وزیر با كمال ملایمت گفت : راجا نگران نباشید مسلما خیرى در این رویداد نهفته است پادشاه خشمناك شد : این دیگر چه فلسفه ‏اى است؟ انگشتم بریده شده و خون از آن جارى است و تو در آنجا به آرامى ایستاده ‏اى و مى ‏گویى كه خیرى در آن است اگر من صرفاً همین قدر براى تو اهمّیت دارم دیگر نمى‏ خواهم كه در كنارم باشى پادشاه نگهبانانش را صدا كرد و دستور داد تا وزیر را به زندان بیندازند .

وزیر خود را در كمال آرامش تسلیم كرد و هنگامى كه او را به زندان مى‏ بردند با لحنى ساده گفت : بله در این هم (یعنى به زندان فرستادن من) خیرى وجود دارد چند روز بعد شاه تصمیم گرفت به شكار برود شاه با گروه بزرگى از همراهان به اعماق جنگل رفتند ناگهان او شروع به تعقیب گوزن زیبایى كرد و چون داراى سریع‏ترین اسب بود در اندك زمانى دیگران را با فاصله زیادى پشت سر گذاشت با این وجود گوزن همچنان فرار مى‏ كرد تا هنگامى كه پادشاه متوجه شد كه از همراهانش بسیار دور افتاده است دیر هنگام بود و او به عمق جنگل رفته و راهش را گم كرده بود. خوشبختانه آن راجا از قبل تجربه ماجراهاى زیادى را داشت و از این رو آرامش خود را از دست نداد او بسیار خسته و تشنه بود در همان نزدیكى درخت سبز بزرگى بود كه نهر كوچكى از كنارش مى ‏گذشت او با آن آب رفع عطش كرده سپس به آن درخت تكیه داد و به خواب فرو رفت پس از مدت كوتاهى پادشاه با صداى خش خشى از خواب بیدار شد آهسته چشمانش را باز كرد و از دیدن صحنه‏ اى كه در مقابل چشمش قرار داشت گویى از شدت ترس منجمد شد شیر بزرگى در كنار او ایستاده و بدن او را بو مى‏ كرد .

او نمى‏ دانست چه كار كند بدون حركت مانده و شیر را نظاره مى ‏نمود در حالى كه شیر یكى از دستان شاه را بو مى ‏كرد ناگهان غرشى كرد و گریزان از محل دور شد پادشاه از خوش‏ اقبالى خود مات و مبهوت مانده بود او فوراً برخاست و به سوى همراهانش كه تازه او را پیدا كرده بودند فریاد كشید و به آنها گفت : گوش كنید در حالى كه خواب بودم شیرى به سراغم آمده بود شیر بسیار بزرگ و درنده ‏اى بود كه آماده خوردن من بود اما نمى‏ دانم چه روى داد كه ناگهان شیر از محل دور شد آنها خوشحالى خود را از سلامتى شاه ابراز كردند اما هیچ یك نتوانستند دلیل گریختن شیر از محل را كشف كرده و توجیه كنند وقتى به قصر بازگشتند پادشاه دستور داد تا وزیرش را از زندان به نزد او بیاورند شاه جزئیات داستان را براى او تعریف كرد وزیر به سادگى گفت : در هر كار خیرى وجود دارد شاه پرسید : منظورت چیست كه در آن خیرى وجود دارد؟ اگر راست مى‏ گویى دلیل اینكه چرا شیر بدون صدمه رساندن به من محل را ترك نمود بیان كن .

وزیر گفت : شیر سلطان حیوانات است همان‏ طور كه شما پادشاه مردم هستید وقتى كه كسى میوه ‏اى را به شما تقدیم مى‏ كند مى‏ بایست میوه پاك و سالمى باشد لحظه ‏اى كه مشام آن شیر بوى ناخوش زخم را از انگشت بریده شما احساس كرد فهمید كه شما به طور كامل سالم و تندرست نیستید و او به عنوان سلطان حیوانات تمایل نداشت از جاندارى تغذیه كند كه جسمش ناسالم و آلوده است بنابراین اى راجا مى‏ بینید كه همان انگشت بریده و چركین شما زندگى‏تان را نجات داد حال مى‏ توانید به خوبى به این امر پى ببرید كه در هر كار خیرى وجود دارد و اما در مورد زندانى شدن من كه گفتم در آن هم خیرى نهفته است : همان طورى كه مى‏ دانید ما هرگز از همدیگر جدا نمى‏ شدیم و اگر این اتفاق نمى ‏افتاد من در شكار نیز همراه شما مى‏ آمدم و در جنگل سایه به سایه شما حركت مى‏ كردم زمانى كه آن شیر فرا مى‏ رسید ما هر دو در زیر آن درخت در خواب بودیم هر چند كه شیر به سبب زخم انگشت شما و بوى نامطبوع جراحت از دریدن شما صرف‏ نظر مى‏ كرد ولى مرا حتما تکه تکه كرده و مى‏ بلعید اما وقتى شما مرا به زندان انداختید در واقع زندگى من هم نجات پیدا كرد و این همان خیر نهفته در این كار بود .

ارسال شده در تاریخ: شنبه 14 آبان 1390 || دیدگاه ()

تمرین باید مستمر باشد

روزی پسری نزد شیوانا آمد و به او گفت که یکی از افسران امپراتوری مزاحم او و خانواده اش شده است و هر روز به نحوی آن ها را اذیت می کند. پسر جوان گفت که افسر گارد امپراتور مبارزی بسیار جنگاور است و در سراسر سرزمین امپراتوری کسی سریع تر و پر شتاب تر از او حرکات رزمی را اجرا نمی کند. به همین خاطر هیچ کس جرات مبارزه با او را ندارد. این افسر نامش "برق آسا" است و آنچنان حرکات رزمی را به سرعت اجرا می کند که حتی قوی ترین رزم آوران هم در مقابل سرعت ضربات او کم می آورند. من چگونه می توانم از خودم و حریم خانواده ام در مقابل او دفاع کنم؟!


شیوانا تبسمی کرد و گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه او را سرجایش بنشان!"

پسر جوان لبخند تلخی زد و گفت:" چه می گوئید؟! او "برق آسا" است و سریع تر از برق ضربات خود را وارد می سازد. من چگونه می توانم به سرعت به او ضربه بزنم؟!"
...

شیوانا با همان لحن آرام و مطمئن خود گفت:" او را به مبارزه دعوت کن و در نبردی مردانه سر جایش بنشان! برای تمرین ضربه زنی برق آسا هم فردا نزد من آی تا به تو راه سریع تر جنگیدن را بیاموزم!"

فردای آن روز پسر جوان لباس تمرین رزم به تن کرد و مقابل شیوانا ایستاد. شیوانا از جا برخاست به آهستگی دستانش را بالا برد و با چرخش همزمان بدن و دست و سر و کمر و پاهایش ژست مردی را گرفت که قصد دارد به پسر جوان ضربه بزند. اما نکته اینجا بود که شیوانا حرکت ضربه زنی را با سرعتی فوق العاده کم و تقریبا صفر انجام داد. یک ضربه شیوانا به صورت پسر نزدیک یک ساعت طول کشید. پسر جوان ابتدا مات و مبهوت به این بازی آهسته شیوانا خیره شد و سپس با بی تفاوتی در گوشه ای نشست. یک ساعت بعد وقتی نمایش ضربه زنی شیوانا به اتمام رسید. شیوانا از پسر خواست تا با سرعتی بسیار کمتر از او همان ضربه را اجرا کند.

پسر با اعتراض فریاد زد که حریف او سریع ترین مبارز سرزمین امپراتور است. آن وقت شیوانا با این حرکات آهسته و لاک پشت وار می خواهد روش مبارزه با برق آسا را آموزش دهد؟!؟ اما شیوانا با اطمینان به پسر گفت که این تنها راه مبارزه است و او چاره ای جز اطاعت را ندارد."

پسر به ناچار حرکات رزمی را با سرعتی فوق العاده کم اجرا نمود.

یک حرکت چرخیدن که در حالت عادی در کسری از ثانیه قابل انجام بود به دستور شیوانا در دو ساعت انجام شد. روزهای بعد نیز شیوانا حرکات جدید را با همین شکل یعنی اجرای حرکات چند ثانیه ای در چند ساعت آموزش داد. سرانجام روز مبارزه فرا رسید. پسر جوان مقابل افسر امپراتور ایستاد و از او خواست تا دست از سر خانواده اش بردارد. افسر امپراتور خشمگین بدون هیچ توضیحی دست به شمشیر برد و به سوی پسر جوان حمله کرد. اما در مقابل چشمان حیرت زده سربازان و ساکنین دهکده پسر جوان با سرعتی باور نکردنی سر و صورت افسر را زیر ضربات خود گرفت و در یک چشم به هم زدن برق آسا را بر زمین کوبید.

همه حیرت کردند و افسر امپراتور ترسان و شرم زده از دهکده گریخت. پسر جوان نزد شیوانا آمد و از او راز سرعت بالای خود را پرسید. او به شیوانا گفت:" ای استاد بزرگ! من که تمام حرکات را آهسته اجرا کردم چگونه بود که هنگام رزم واقعی این قدر سریع عمل کردم؟"

شیوانا خندید و گفت:" تک تک اجزای وجود تو در تمرینات آهسته تمام جزئیات فرم های مبارزه را ثبت کردند و با فرصت کافی ریزه کاری های تک تک حرکات را برای خود تحلیل کردند. به این ترتیب هنگام رزم واقعی بدن تو فارغ از همه چیز دقیقا می دانست چه حرکتی را به چه شکل درستی باید انجام دهد و به طور خودکار آن حرکت را با حداکثر سرعت اجرا کرد. در واقع سرعت اجرای حرکات تو به خاطر تمرین آهسته آن بود. هرچه تمرین آهسته تر باشد سرعت اجرا در شرایط واقعی بیشتر است. در زندگی هم اگر می خواهی بهترین باشی باید عجله و شتاب را کنار بگذاری و تمام حرکات را ابتدا به صورت آهسته مسلط شوی. فقط با صبر و حوصله و سرعت پایین است که می توان به سریع ترین و پیچیده ترین امور زندگی مسلط شد. راز موفقیت آنها که سریع ترین هستند همین است. تمرین در سرعت پایین. به همین سادگی!"

ارسال شده در تاریخ: سه شنبه 10 آبان 1390 || دیدگاه ()

جواب

زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت‌ای شیخ خدا می‌داند که فردا حال ما چه خواهد بود!

دوم مستی دیدم که...
افتان و خیزان راه می‌رفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده‌ای؟

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده‌ای؟ کودک چراغ را فوت کرد و ان را خاموش ساخت و گفت: تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت می‌کرد. گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده‌ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟

ارسال شده در تاریخ: شنبه 7 آبان 1390 || دیدگاه ()

خدا

امروز در اتاقک کنار دفتر اساتید نشسته بودم و یاد اولین باری که پدرم شهریه  کارشناسی ارشد دادافتادم.داشت اشکم در میامد که سیامک اومد سوال درسی که من درس نمیدادم پرسید باعث شد مسئله  خودم را فراموش کنم. خدا مرسی که نگذاشتی آلام و دردهام به من رخنه کند بازم تو که بنده ات را وسیله بدست اوردن دل کردی.نه مثل ادما  که  همدیگر را وسیله شکستن...........

ارسال شده در تاریخ: جمعه 6 آبان 1390 || دیدگاه ()

اولین

سلام
بچه ها خوبین برام دعا کنین که محتاج دعایم

ارسال شده در تاریخ: یکشنبه 1 آبان 1390 || دیدگاه ()

به یاد اولین گهواره

امشب هم دریا خراب بود . شناور مثل گهواره در دریا حرکت میکرد . گاهی اوقات موج دریا بقدری بالا بود که انگار از اسمان ابری بندرعباس باران می بارید. بارانی که باعث شد از سقف شناور آب چکه کند. بهرحال این بار هم گذشت شاید روزی شهید به دریا باشم.امیدوارم هیچوقت در گهواره دریا نباشیم


ارسال شده در تاریخ: جمعه 29 مهر 1390 || دیدگاه ()